کد خبر: ۱۱۴۰۶۶
تاریخ انتشار: ۲۷ فروردين ۱۴۰۵ - ۰۱:۰۷
محمد رضا چینی‌ساز

 آن روز که بابا رفت

شوشان ـ محمد رضا چینی‌ساز :


آن روز از مدرسه برگشتم، بال درآورده بودم.
نقاشی‌ام بیست شده بود. نقشه‌ی ایران، با رنگ‌های پرچم، دور تا دورش پر از سرباز. نمی‌دانستم همان روز، یکی از همان سربازان واقعی در حیاط خانه‌مان ایستاده است.
بابا داشت بند کفش‌هایش را می‌بست. ساک سفری کنارش بود.
مادر از آشپزخانه بیرون آمد. قرآن در یک دست، کاسه‌ی آب در دست دیگر. چیزی نگفت. لازم هم نبود.
من هم چیزی نگفتم.
فقط فهمیدم.
نقاشی را از کیفم درآوردم و جلویش گرفتم. انگار می‌خواستم بگویم: *ببین، من هم کاری کردم.*
چشمانش برق زد. اشک در آن‌ها جمع شد، اما نریخت.
خودکار از جیبش درآورد و روی کاغذ، زیر نقاشی، یک بیست خوشکل نوشت.
بعد مکثی کرد.
و چیزی نوشت که آن روز معنایش را نمی‌فهمیدم.
بلند شد. رفت سراغ گلدان باغچه.
خم شد، یک مشت خاک برداشت.
دستم را آورد جلو.
خاک را آرام، آرام، در کف دستم ریخت.
انگار داشت امانتی می‌سپرد.
«پسرم... همیشه از این خاک باید دفاع کرد.»
گفتم:
«منم می‌خوام بیام. منم می‌خوام تفنگ بگیرم.»
لبخند غمگینی زد. دستش را گذاشت روی موهایم.
«نه، پسرم. قلمِ تو اسلحه‌اس. اگه درست بخونی، کاره‌ای بشی — بدون که داری می‌جنگی.»
سال‌ها طول کشید تا فهمیدم چه گفت.
سال‌ها بعد، در جنگ رمضان، موشکی به خانه‌ی دوستم اصابت کرد.
تمام خانواده‌اش.
در یک لحظه.
ایستادم وسط آوار و دود. و صدای بابا توی سرم پیچید:
«باید درس بخونی تا مفید باشی.»
آری.
باید انتقام گرفت.
نه با خشم بلکه با ایستادگی.
نقاشی هنوز هست.
کنار قاب عکس بابا، روی دیوار آویزان است.
و آن جمله‌ای که آن روز ننوشته بودم بعدها فهمیدم بابا زیر بیست نقاشی نوشته بود:
«ماییم و نوای بینوایی، بسم‌الله اگر حریف مایی»
بعضی درس‌ها را معلم می‌دهد.
بعضی را زندگی.
و بعضی را فقط پدری که رفت و دیگر برنگشت.

این روایت تقدیم به همه‌ی کودکانی‌ست که یک روز بزرگ شدند،نه به خاطر سن  بلکه به خاطر درد.

نظرات بینندگان
captcha